خرید بک لینک
تنها کوکی ای که از کودکی تا حال مرا کوک میکرد... پ ن : صبح یه جعبه کوکی آوردم تو اتاقم وسط کار هی هوس کردمو هی خوردمو هی هوس کردمو هی خوردم الان که رفتم سراغش دوباره دیدم فقط یه دونه مونده و من موندمو یه جعبه ی خالی و یه عالمه بسته ی خالی تر که بوی کوکی میده اصلن نمیدونید چه شکست عشقی ای خوردم .. کی فکرشو میکرد به این زودی ...

برچسب: آخرین بازمانده قاجار,آخرین بازمانده تایتانیک,آخرین بازمانده, نویسنده: آرین عباسی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 9:24

گوشم را به گوش جسدش چسباندم هیچ صدایی جز صدای اقیانوس به گوش نمی رسید. اما در او یک ملوان هنوز زنده بود که داد میزد لنگر ها را بکشید... پ ن : مدل نقاشی ام: وال کوهان دار پ ن : صدای ملوان خیالم را راحت کرد سوار جارو ام شدم و به آسمان پرواز کردم.

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 9:24

پ ن : عذرخواهی بابت نامرتب بودن میز کار دوم... درحال کار روی پروژه ی این هفته ام هستم به هرقسمتش اگه دست میزدم همه چی بهم میریخت :دی پ ن : میز اول میز دنجیست برای خواندن کتاب... برای تفکر... برای ایده و خلاقیت.. برای خلق یک نوشته... خلق یه موزیک... خلق یک نقاشی ... پ ن : میز دوم میز عمل است! پ ن : این دو میز تنها دو میز نیستند بلکه یک سبک زندگی ان! تمام من اند ... پ ن : چالش میز یک اشنا

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 9:24

نقاش این اثرگفت: هرچیز که ما میبینیم خود چیز دیگری را پنهان میکند. ما همیشه میخواهیم چیزی که پنهان است را با چیزی که میبینیم، ببینیم اما این امکان پذیر نیست. انسانها اسرارشان را خیلی خوب پنهان میکنند. پ ن : نقاشی رنگ روغن اثر رنه ماگریت... نام اثر: پسر انسان پ ن : عکس = پدرجان... مدلش هم = ائورا

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 9:24

چشمانم به جاده بود اما نگاهم نه .. کلمات از جلوی چشمانم می گذشتند حرف ها از جلوی چشمانم می گذشتند خیابان تاریک. نه به اندازه ی درونم میگذشت می گذشت می گذشت کلمات از جلوی چشمانم حواسم نبود پایم روی گاز بود حواسم نبود حواسم سم نوشیده بود و رفته بود بوق بوق بوق بوق ماشینم جیغ میکشید که هی دلا دلا دل دل دل دلا آرامتر... از دنیای واژگان بیرون آمدم به خودم آمدم سرعتم بالا رفته بود درست مثل نفس هایم به خودم آمدم و سرعتم را کم کم کم کم کم انقدر که به صفر رسید گوشه ی خیابانی که خیس نبود صورتم را خیس کردم... پ ن: اگر در راه دانشگاه روزی مردم. به من میگویند در راه علم م

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:43

گاهی هرچقدر هم که عقلانی به ماجرایی نگاه بکنید. باز قلبتان درد میگیرد. ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش بزار هرکی هرچی هست باشه . تو خودت باش... پ ن : سارینا . ش ن پ ن : نقاشی از سپهر خان -نه این که خودم بلد نباشما :دی تبلیغ کارتو میکنم : )) -

برچسب: نام تمام زنان پیامبر, نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:43

قاتل:یه تار موتو بهم میدی؟ آئورا:: )) واسه چی؟ قاتل:واسه تارم میخوام ^ ــــ^ آئورا:چرا حالا یکی؟ قاتل:دوتا دیگه رو دارم آئورا:از کی گرفتی؟ قاتل:دیگه زنده نیستن... آئورا:چرااا از کییا گرفتی قاتل:نمیدادن تار موشونو مجبور شدم به زور بگیرم ازشون آئورا:کشتیشون؟ قاتل:دلارام؟ آئورا:بله قاتل:یه تار مو بهم میدی؟ آئورا:غلط بکنم ندم :)) پ ن : آیا ناراحتید؟ آیادیگر برای شما زندگی معنا ندارد؟ ایا دیگر واقعن نمیخندید؟ به بلاگفان بیاید . کجا؟ بلاگفان.... کی؟ بلاگفان.... چی؟ بلاگفان .. تلفون؟ شیش تا خنده دو تا بشکن. یا دوتا خنده شیش تا بشکن

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

آئورا: بله. فقط لطفن حواستون باشه موقع ثبت. اسمم سرهم نوشته میشه فامیلمم با ه دو چشمه خانم: باشه آئورا: متشکرم خانم. خدانگهدار خانم: خداحافظ بعد چند روز اینو به من دادن :| پ ن :درسته استفاده از چوب جادوگری در فضاهای عموم ممنوع است اما ایا من نمیتوانم چوبم را در حلق این خانم فرو کنم؟

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

آدمی که سیب را گاز زد از بهشت به زمین آمد آدمی که به زمین آمد آهنی شد آدم آهنی ای سیب راگاز زد از زمین به کدام جهنم رفت؟ پ ن : عکس من

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

با خودم که دعوایم شد آینه را شکستم بعد از آن تمام آینه ها تصویر مرا خط خطی کردند پ ن : نقاشی =من.

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

آنقدر با بافت قدیمی شهرم پیوند خورده ام که نیاز به مرمت دارم پ ن : آنقدر راه بروی و ناخوداگاه خودت را در محله ی سرچشمه پیدا کنی. قاطی خانه ی تقوی ها قاطی خانه ی امیر لطیفی قاطی خانه ی ... و رد بشوی و به امام زاده نور فقط خیره بشوی. راحت را کج کنی و بروی در کوچه آره... راحت را کج کنی بروی در کوچه موهایت روی صورت قرمز شده ات از سرما و سازدهنی ای لای انگشت های یخ زده ات و قلبی که مثل عهد نامه ی ترکمن چای تکه تکه است. تکیه دهی به دیوار و بنوازی ... در کوچه ای که تنگ است و جز ارواح کسی در آن قدم نمیزند... پ ن :عکس و ادیت =من

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

نامه های کاغذی آنقدر مرام دارند که قطره اشک را به او برسانند نامه های الکترونیکی در عصر صبح و شب دنیای الکترونیک بد قلبند خاک بر سرشان خاک برسرشان خاک بر سرشان

برچسب: نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

صبح ها

هیولای غمگینی که من بودم.

نقاشی= من

برچسب: یعنی فراموشی فراموشی فراموشی, نویسنده: آرین عباسی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 16:52

صفحه بندی